چی بگم که نگفتنم بهتر است

سر کلاس نشسته بودیم، استاد یک تهیه کننده را دعوت کرده بودند که حرفهایش برایم خیلی جالب بود، او برایمان از خط قرمز ها و محدودیت هایشان در ساخت برنامه ها  و از کلی نظارت های بالا و پائین و چپ و راست گفت و از اینکه یک برنامه از ۱۰۰۰ تا صافی رد می شه تا بالاخره اجازه ی پخش پیدا کند و همچنین اینکه وقتی برنامه ای برا ی پخش می رود کلی حرص می خورند و به قول خودش پخش "قتلگاه تهیه کننده" است و اینکه کار تهیه آدم را کلی پیر می کند و خلاصه ایشان حسابی از خاطره های تلخ و شیرینش که به خاطر یه بی دقتی کوچیک یه ماه از پخش برنامه محروم میشن گفت و .. .

ولی آن روز بین همه ی این حرفاش یه چیزهائی فهمیدم که چه جوری بگم از هر چی برنامه ی تلویزیون و رادیو  ...ای بگذریم

او گفت ما می خواستیم روی مسئله ی سقوط هواپیما کار کنیم اما چند روز پیش یه نامه رسید دستمون که دیگه به هیچ وجه حق ندارین بحث این حادثه رو در برنامه ها مطرح کنید .

 در قضیه ای که خیلی راحت و با یه اشتباه کوچیک یه عده جانشان را از دست دادند بعد هم اسم شهید گذاشتند روشون و به گونه ای اذهان عمومی مردم را سمت و سو دادند که چند وقت جوی در رسانه ها و بین مردم ایجاد شود و بعد از چند روز دوباره همه یادشان برود که چه رخ داده و انگار نه انگار . 

لطفا" تعجب نکنید! از این خاطره که اینجا برایتان نوشتم حدود 4 سال  می گذرد، منظورم روز ١۵ آذر ٨۴ هست همان حادثه وحشتناک سقوط هواپیمای c 130 که شاید در طول زندگی مان هیچ گاه نتوانیم فراموشش کنیم.

نمی دانم چرا هر وقت در ایران هر بار سقوط هواپیما رخ می دهد باز یاد آن روز و حرفهای آن تهیه کننده می افتم.

راستش آن روز سوالات زیادی ذهن مرا به خود مشغول کرد سوالاتی مثل اینکه:

 

 از اون روز چهار سال می گذرد و هر بار نه تنها از تعداد آن سوالات در ذهن من کاسته نمی شود بلکه هر روز و هر لحظه باز سوالات بیشتری ذهن مرا به خود مشغول می کند. 

راستش این چند روز یکی از مسائلی که بیش از هر چیز به آن می اندیشم عناصر خبری هستند: {که، کی، کجا، چی، چرا، چگونه؟}

هر روزنامه نگاری شاید بیش از هرچیز با ارزشهای خبری و عناصر خبر آشنا باشد و در تمامی کتابهائی که هر یک به نوعی به آموزش خبر پرداخته اند بیش از هر چیز بر این دو مبحث تأکید شده است، نمی دانم چرا احساس می کنم در کشور ما از بین عناصر خبر ما به دو عنصر مهم "چرا" و "چگونه" کمتر توجه می کنیم و با بی توجهی از مقابل آن رد می شویم، یعنی فکر می کنیم وقتی که خبر رسانی صرف را انجام دادیم و به رویدادها توجه کردیم کار تمام است و رسالت خبری خویش را به پایان رساندیم، گویا در کشور ما سراغ فرآیندها نباید رفت، نرم خبر چندان در این عرصه خبررسانی مهم نیست و ...  وای چه حرفهای خنده داری در روزگاری که تمام قلم ها در بند هستند چه توقعی می توان داشت؟ آنها که خواستند کاری کنند که ...

 مشکل بزرگتر اینجاست که آنقدر حوادث ریز و درشت، مهم و کم اهمیت رخ می دهد که خیلی زود حادثه اولیه فراموشمان می شود، تمام حوادث به تاریخ می پیوندند، گاهی اوقات از خودم خجالت می کشم که وقتی آیندگان سرنوشت ما را بخوانند در موردمان چگونه می اندیشند؟ همواره جوی ایجاد می شود، تمام حواس به آن سو می رود و بعد حادثه ای دیگر ...

 اکنون چه قدر از بم و زلزله زدگان در برنامه هایمان می گوئیم؟ بازسازی بم تا چه حد پیش رفته است و چرا هر سال تنها 5 دی ماه است که یاد آن حادثه شوم می افتیم ، شمع روشن می کینم و نهایت مختصر گزارشی؟

 چرا هر سال فقط 15 آذر سالگرد شهدای خبرنگار را می گیریم؟

این بار هم ٢۴ تیر ٨٨ و حادثه سقوط هواپیمای توپولوف و دگر بار این حادثه نیز به تاریخ خواهد پیوست!

 ببخشید فکر کنم باید زودتر از اینها، آپ می کردم ولی باور کنید منم احتمالا" مثل خیلی از شماها در شوک آقای مشائی عزیز!!! به سر می بردم، راستش من از جناب "نماد تغییر" بیش از اینها انتظار داشتم با این انتخاب حسابی ما را شرمنده خودشان کردند، خلاصه که بنده به نوبه خودم این انتخاب شایسته، بایسته، بحق و مدبرانه جناب مشائی را به عموم شما هموطنان "جان" تبریک و تهنیت عرض می کنم، امیدوارم که هیچ گاه از این شوک بزرگ بیرون نیائیم، یعنی مثلا" با انتخاب افراد لایق تری همچون آقای "کردان عزیزتر از جان" ما همچونان با شوک به وجود آمده دست و پنجه نرم کنیم و خوشمون خوشانش باشه و با روئی گشاده به استقبال اسرائیل گل و بلبل برویم ،اصلنم احدی الناسی فکر نکند که بهش توهین شده! البته همواره یادمان باشد که "ان الله مع الصابرین" امید که خدا صبر آن هم از نوع زیباش یعنی همان صبر جمیل به ما عنایت بفرماید، آمینت رو بلندتر بگو بردار تا  کر شه گوش دشمنامون و کور شه چشمشون!

از قضا محترم برادر و یا خواهری که یحتمل محترم برادر است از  عوامل مجموعه پر طرفدار "خانه مهر" در پست قبلی بر بنده ایراداتی وارد دانسته اند که خواستم جواب ایشون را اینجا بدهم که  دیدم پستم خیلی طولانی می شود، اگر دوست داشتید در همان کامنت پست قبلی جواب بنده را به ایشان بخوانید سپاس و روزتون خوش و خوشتون خوشانش باشه دیگهخنده 

آخه کجای دنیا یه عده مسافر معمولی را سوار هواپیمای نظامی می کنند.؟ یا کجای دنیا با بیش از دو برابر ظرفیت هواپیماT مسافر سوار می کنند؟ یا اینکه چرا مسئولین ما این قدر راحت از پاسخ گفتن طفره میروند و به جای اینکه با واقعیت روبرو شویم همواره از آن فرار می کنیم و از همه مهمتر چرا یاد گرفتیم یه عده را با بی توجهی از دست بدهیم بعد هم اسم شهید بگذاریم روشون و خیالمان را راحت کنیم و شعار دهیم که راه شهادت باز باز است...! و اینکه چرا این قدر تو کشور ما خط قرمز هائی وجود دارد که واقعا"بعضی هاشون خیلی.....

/ 8 نظر / 6 بازدید
هلیا

نیروی جاذبه ی زمین گرفته است تمام توپولف ها را در آغوش! که این جا مرگ از حماقتی ست که به تقدیر نگارش می شود... می دانی بانو! ما بسیار فراموش کاریم و از یاد برده ایم حاشیه های زیستن را و دلخوش کرده ایم به سطرهای زنده گی... مشفقانه است این نگاه اما در این غروب به حزن نشسته چه میشود خواست جز اختتام تزویرهای بی کران و آرزوی عـ شـ ق برای این مردمان... چه می شود بانو؟!

شازده سید کوچولو

سلام اول عذر خواهی بابت اون پست قبلی که از دستم در رفت. دوم عذر خواهی بابت پست جدید که شرح همه ی عوامل مفصل بیان شده. سوم. بله. خب دیگه. چاره ای هم مگه هست. اونم درسه.. بله.... باها ها! اوکی... اووم. ... یا علی.

مرجان

اهم! اصولاً در این مملکت هر امر ابلهانه ای به شدت امکان پذیر است، انتصاب رحیم مشایی به معاونت اول، لیچار گفتن زیر دست به مافوق(همان مادر عروس و بعله و اینا که در وبلاگ خودم هم عرض کردم و الهی که ما چقدر با هم تفاهم داریم!!!) وقتی آن مردک امر به خودش مشتبه بشود که واقعاً منتخب مردم هست این توهم برش می دارد که کسی که انتخاب می کند هم مورد قبول مردم است. سقوط هواپیما هم دلم راسوزاند اما از حرفت خوشم آمد، آن 163 نفر را اگر مدیریت غلط و ندانم کاری و تحریم و هزار کوفت و زهر مار دیگر از ما گرفت شهدای انتخابات را .... هــــــــی .... خدا هر دو گروه را بیامرزد و ما را ایضاً!

ارغنون

سعیده جون بخیلی چشم نداری ببینی بابا حضور خلوت انس است و دوستان جمعند... شما در را فراز کن! که بوهای عجیبی نیاد! که دوستان گاهی چنان خمار می شوند ( از چی شو دیگه نپرس[تعجب]) که اضافاتی!!! می فرمایندچنان که مولانا هم به دیوانش نمی رسید!!![سوال][تعجب] تو میدونستی اختیارات و ارزش پست معاون اولی خیلی کمتر از وزیر و ریاست سازمان گردشگری باور کن! تو قانون 1 چیزهای دیگه ای نوشته؟! نه ننوشته ما توهم داریم ! وقتی رییس می گه گیر نده ... حالام بچسب به مقاله و کاری به جعبه های سیاه هم نداشته باش! که از جعبه های سفیدش هم این روزا کاری بر نمیاد!!![چشمک]

مجید ملک

به نظر می رسد که حوادثی مثل سقوط هواپیماهای(عمدتا روسی) و کشته شدن مردم و داغدار شدن خانواده ها به حدی برای برخی از حضرات عادی شده که دیگر حتی به خود زحمت یک تسلیت یک خطی هم نمی دهند...خانواده هائی که در این جامعه ی پر از ناهنجاری و انحراف و اعتیاد و...موفق شده بودند بچه هایشان را شاداب و پر انرژی و ورزشکار(آن هم در سطح ملی) بار بیاورند این روزها داغدارند ودلیل اصلی این مصیبتها و عزاها و بذبختی ها این است که در مملکت ما اگر دخترت را جای چاق و چلّه ای شوهر دادی،حتی اگر کوچکترین لیاقتی هم نداشتی و حتی اگر فاقد عقل درست و حسابی بودی و مشاعرت معیوب بود،می توانی برای همیشه روی یک پست تپل و مامانی که پدر شوهر دخترت به تو می دهد،حساب کنی...!؟

نوید

میر حسین هم اشاره کرد به این که جان انسانها در اینجا بی ارزش شده