من و عید غدیر و خوابگاه!

سالای قبل عید غدیر که می شد مرجان از قبل می رفت بانک و یه عالمه اسکناس صد تومنی نو می گرفت با خودکارای خوش رنگ، بعد می نشست رو تختش و با اون خودکاراش واسه همه می نوشت: «عیدتان مبارک» بعد هم اسکناس خوشکلها رو می داد دست ماها و مام کلی ذوقمون مرگ تو مرگ می شد!

سید بعدی که مهمتر بود، هم اتاقی و دختر گل بنده، یاسمن بود، ما هم از چند روز جلو تر از عید غدیر کلی تو گوش یاسی می خوندیم که حواست باشه عید سیدا نزدیکه ها! اون بچه رو هم مجبورش می کردیم واسه مون شیرینی بخره.

 یادش بخیر سال سوم عید غدیر همزمان با فرجه ها بود و فقط من و یاسمن تو خوابگاه بودیم قرار شده بود بره کیک پنیر بخره! تازه بهش گفتم اگه نخره تو اتاق راش نمی دم! من که تا حالا کیک پنیر نخورده بودم، می گفت یه بار خورده خوشمزه است شب که برگشت دیدم دست خالیه گفتم کو کیکت؟

گفت: نخریدم

منم نا مردی نکردم وقتی رفت بیرون از اتاق از داخل اتاق درش رو قفل کردم و گفتم راهت نمی دم !بیچاره گیج شده بود

گفت: سعیده به خدا شوخی کردم، گذاشتمش تو یخچال در رو وا کن

جا تون پر! خواستم در رو واکنم اما مگه این در گور به گوری وا می شد، کلید از تو گیر کرده بود و اصلن هم نمی چرخید!!! و بعد از کلی انجام فعالیت های مشقت بار و کلی نذر و دعا بالاخره در محترم با منت فراوان باز شد

نتیجه اخلاقی اینکه از تجربیات من استفاده کنید، واسه تون کیک خریدند یا نخریدند، بهتون پول دادند یا نه! خودتون رو زندونی نکنید این کارا آخر عاقبت نداره ها!

_ امشب به یاد تمام اون روزها و اون با هم بودنها قبل از برگشتن، رفتم کارت تلفن خریدم که به دوستان «سیّد» کلی حال بدم و بهشون بر خلاف سالهای قبل که به یک sms قناعت می کردم، زنگ بزنم و کلی ذوق مرگشون کنم، تو کل مسیر هی واسه خودم می شمردم می گفتم اول به یاسی زنگ می زنم، بعد مرجان، بعدش هدی و الهام و ... خلاصه عزمم رو جزم کرده بودم که بهشون ثابت کنم که تو این دنیا یکی دوستشون داره!

 بعد از شام رو کردم بهلعیا گفتم می رم پائین زنگ بزنم، طول می کشه ها منتظرم نباش! رفتم اول از همه هم زنگ زدم به یاسمن، کلی تعجب که اِه سعیده توئی!؟ بعد از احوال پرسی و عید مبارکی بهش می گم کجائی بچه؟

خانوم یه ذره حرفش رو مزه مزه نکرد، یه کم به این جوابی که به من داد فکر نکرد، اصلن با خودش نگفت که چی به روز قلب من میاد! نه گذاشت نه برداشت گفت: الان «کیش» هستم

من: جووووووووووووووون (همینجور موندم، هان؟! قطع و وصل می شه! کجایی؟!)

بعد می گم نه بابا بد نگذره بهت! یه کم که حرف زدم می گم اَه نخواستم، تو که الان داری خوش گذرونی می کنی برو حالش رو ببر و خدافظی کردم 

 بعد از خداحافظی، با خودم گفتم بی خیال، زنگ بزن به مرجان! 

مرجان گوشی رو برمی داره

کلی عید مبارکی و اینا بعد می گم: کجائی؟

می گه: یه جای خوب، الان «مشهدم»

من و می گی؟ متعجب تر از دفعه قبل، با اعتماد به نفس کامل بهش می گم  اِه چه جالب اتفاقا" منم الان خوابگام!!!

خلاصه تر اینکه کلی خورد تو ذوقم، یعنی هر چی خواستم با این کار کلی به ملت حال بدم و آدمها رو خوشحال کنم، خودم از همه ناراحت تر شدم و بی خیال زنگ زدن به بقیه بچه ها شدم، گفتم شب عید خودم و بیشتر از این خراب نکنم و با حالت دپسردگی خیلی زیاد اومدم اتاق و واسه بچه ها تعریف کردم چی شده و به بقیه سیّدا همون sms و زدم!!! و تو دلم گفتم: به من چه؟ من که خواستم تحویلتون بگیرم خودتون نخواستین!

خلاصه که به این نتیجه رسیدم به من یکی خوشحال کردن دیگران نمیاد چون قبل از هر اقدامی یکی باید بیاد من رو خوشحالم کنه

در هر حال امشب اومدم بگم: عید غدیر کلا" با همه عیدها حداقل واسه من یکی خیلی فرق می کنه، آدمیزاد کلی خوشحاله نمی دونم ها ولی انگار از عید نوروز هم واسه آدم  عزیز تر و قشنگ تره

خلاصه که اگه تجدید خاطره کردم خواستم به همه تون این عید رو تبریگ بگم و اینکه عید همه تون مبارک خیلی زیاد مخصوصا" بر سیّدای عزیز که ما کلا" مخلص هر چی سیّدیم!(سیّد نیستیم ولی سیّدها رو دوست داریم)

پس عیدتون مبارک هوار تا!

آخر نوشت:

 قدم زدن امشب تو خیابون ولی عصر اونم با سمانه کلی حال داد، بعدش به یه نتیجه رسیدیم، اونم اینکه چه قدر حرف زدن خوبه مخصوصا" اینکه اگر بعد از مدت ها باشه، آمیزاد دلش وا می شه.

/ 6 نظر / 4 بازدید
هلیا

جه می کند این خاطرات لامصب با دل های دل تنگ! + خوش باشی همیشه سعیده جان جان

مرضيه

سلام سعيده جونم عيدت مبارك اگه مي دونستم دلت اينقدر پره يه عيدي ناقابل واست مي‌فرستادم تا دلت باز شه! ناسلامتي منم سيدم ها....

عرفان امیرخسروی

روایت من از اتفاقات روز دانشجو در دانشگاه شهید باهنر کرمان http://erfanamirkhosravi.blogfa.com/post-164.aspx

نوید

سلام سعیده خانم. حال و احوال؟ چه پست خوب و شادی بابا دمتون گرم با این رفیق بازیاتون. ایول به این اکیپ رفقا. امروز هم گذشت اما نه زرد به رنگ پاییز بلکه سبز به رنگ بهار. امروز دوباره سبز شدیم. یا حق

مرجان

خر!!! خب معلومه که خوشحال شدم! تو تنها کسی بودی که از راه دور به یادم بودی، بقیه فکر کرده بودن چون مشهدم دیگه عید مبارکی ندارم!! حتی اونایی که همسفرم بودن هم خیلی هاشون عیدو بهم تبریک نگفتن!!

مرجان

یاد عید غدیرای خوابگاه بخیر!! یادته خودکار خوشگلامو؟ هنوز دارمشونا، یه 100 تومنی پشت نویسی شده طلبت مادرم بشم