مااادرررر جان!

در پست قبل تا حدی از سریالهای نورزوی براتون گفتم تا جائی که رسیدیم به مرد دوهزار چهره و حالا ادامه ماجرا:

مرد دوهزار چهره ادامه مرد هزار چهره بود(وای چه کفش بزرگی!!!) همان مسعود شصت چی این بار نیز در جایگاه های مختلفی قرار می گیرد و با شخصیتهای مهمی اشتباه گرفته می شود .

علت اینکه مهران مدیری باز رو به این کار آورد به دلیل واکنش مثبت مردم در سری قبل بود همان نظریه" استفاده و خشنودی" به این معنی که وقتی ملتی جذب اثری شوند، هنرمند برای روبه رو شدن با آن استقبال مجددا" دست به خلق آن اثر می زند.

 

قصه از اینجا آغاز می شود که :

مرد هزار چهره پس از اجرا شدن حکمش آزاد شده و پا به درون جامعه می گذارد و...

به نظر من بارزترین چیزی که در این کار مدیری به آن اشاره کرد این بود که او این بار نه تنها قشر خاصی را به داشتن ویژگی یا رفتار به خصوصی متهم کرد بلکه این بار انگشت اتهام او به سوی همه جامعه بود! او از ابتدا به هیچ وجه مسعود شصتچی را مقصر ندانست و بار اصلی تقصیر را بر گردن جامعه و اطرافیان او انداخت، از همان آغاز با واکنش   مسافران در اتوبوس مواجه شد، در خانواده هم مجبور بود متلک، سرزنش ها و حقارتهای والدینش را تحمل کند، با پاسخ منفی نامزدش مواجه شد و در ادامه هم، کسی حاضر نشد به او کار دهد و همین شرایط بد بود که او را مجبور کرد اینبار کاملا" خواسته و آگاهانه باز تبدیل شود به شصت چی(به فامیلش توجه فرمایئد لطفا"!)

و این واقعا" یعنی "همه ما" که عادت داریم همواره خود نقش قانون را ایفا کنیم و درمورد یکدیگر حکم صادر کنیم .

پس مسعود خوب می ماند اگر با او خوب تا می شد،( نمی خواهم با مدیری مخالفت کنم اما حرفم این است که نمی شود هیچ اختیاری به فرد نداد   و معتقد باشیم که   تنها شرایط اجبار اجتماعی فرد را به انجام چنین کارهائی تحمیل کنند، پس اراده آدمی این وسط چه می شود؟!) و حتی در پایان هم تنها خواسته او این بود که به جائی برود که کسی او را نشناسد(فرار از جامعه) و بر اساس حکم دادگاه او را به بدترین نقطه کشور تبعید کردند( بماند که نمردیم و بدترین نقطه کشور را هم از دید کارگردان که یک جنگل سرسبز بود مشاهده کردیم ) البته ورود او نزد برره ای ها خب خود کلی حرف برای گفتن دارد که فعلا" به این مساله نمی پردازم.

در این مجموعه  مدیری تا اندازه ای   وارد   زندگی خصوصی بازیگران و هنرمندان، خلبانان، ورزشکاران، جادوگران   و روزنامه نگاران ورزشی شد.

از سوی  دیگر مهران مدیری جامعه را به چالشی دیگر می‌کشاند: انجام کارهای مهم توسط افراد بی‌تخصص! مسعود شصت‌چی ابتدا خود را مهران مدیدی معرفی می کند و صرفا" هدفش رسیدن به تشخص اجتماعی، احترام و پول می باشد، اما اطرافیانش به حدی نادان و احمقند که فرق مهران مدیری واقعی را با این یکی نمی‌فهمند و به او آنقدر فرصت می‌دهند که فیلم می‌سازد و فیلمنامه را تغییر می‌دهد و حتی به قول خودش قسمت هائی را هم که می سازد کلی از سوی اطرافیان مورد تحسین قرار می گیرد، ( در واقع ما آدما خیلی راحت و بدون شناخت کافی از هم، یکدیگر رو به اوج می رسونیم بدون اینکه فرد مورد نظر کمترین لیاقتها رو داشته باشد.)

این مجموعه از چهار اپیزود تشکیل شده بود:

 

اپیزود اول   آن که مشخصه زندگی خود مدیری ، وضع مالی خوب، یخچال پر و پیمون، امکانات عالی، دادن 10 عدد سکه صرفا" جهت یک شب مهمان یک برنامه بودن و ... بود.

 

به نظر من بزرگترین تناقض مجموعه از همین جا آغاز می شود زمانی که به راحتی همان شصتچی که از طرف همه مؤاخذه می شود و همه او را می شناسند و از او به عنوان یک کلاهبردار نام می برند به راحتی خود را مدیری جا می زند و هیچ کس لحظه ای به او شک نمی کند و چه قدر احمق و  بی شعور متصور می شوند تمام مردم(من شرمنده م) با پخش مجموعه زنده در آن برنامه و مطرح کردن آن مباحث و هیچ کس متوجه اشتباهی بودن او نمی شوند حتی دکتر و دوست نزدیکش "سیامک انصاری"! (خدائی من یکی اگه جای انصاری بودم هیچ وقت حاضر نمی شدم نقش یک چنین آدم ... رو بازی کنم!)

در شخصیت دوم مسعود شصت‌چی خلبان می‌شود و در کمال تعجب و ناباوری مخاطب، وی در خلبانی هم کاملا موفق عمل می‌کند! به راستی در چگونه جامعه‌ای می‌توان به فردی  چنین فرصتهایی داد؟

 

من به این قسمتها نمی خواهم اشاره کنم هدف اصلی من چیز دیگری است بیشتر می خواهم به جنجالی ترین قسمت این سریال که بخش مربی گری فوتبال و وارد شدن شصتچی به گیر و دار فوتبال بود، بپردازم که   بیش از هر چیز صدای ورزشکاران و روزنامه نگاران ورزشی را درآورد.(چون معتقدم اگر نبود این اپیزود، این سری نه تنها به طور کامل تکرار مبحث قبل بود بلکه برای مخاطب سیار خسته آور نیز بود.)

 

او در اپیزود سوم با صراحت هرچه تمام تر به جامعه ورزشی می‌تازد و همه ارکان آن را زیر سئوال می‌برد. ابتدا به بی‌تخصصی اهالی فوتبال اشاره می کند، به مقاصد پشت پرده فوتبال،به جراید، اخلاقیات این به ظاهر بازیکنان، به   تجارتها و خرید و فروش ها، قراردادها، تبانی ها و باندبازی ها! تا جائیکه از سوی شکیبا در اولین خطاب تاجر خوانده می شوند تا بازیکن فوتبال! 

 

 

 

اگر بخواهیم کمی واقع بینانه به قضایا نگاه کنیم اینها همه بازتاب زندگی واقعی ماست و بهتر است به جای متهم کردن کسی که کمی پا را از خط قرمزها فراتر می گذارد کمی واقع بینانه تر به قضایا نگاه کنیم. خب اگر یادتان باشد گفتم می خواهم از نظریه مرگ مؤلف استفاده کنم:

این نظریه با تأکید بر تفسیرپذیر بودن متون، نسبی بودن حقیقت و نقش اساسی و تعیین-کننده زبان به مرگ مؤلف و تولد خواننده می رسد. از دیدگاه بارت نقش مؤلف به خواننده واگذار شده است زیرا او با فضای بینامتنی، برداشت ویژه خود را از متن دارد، برداشتی که می تواند کاملاً متفاوت با نیت مندی مؤلف باشد و اصولاً دیگر مؤلفی وجود ندارد تا سخنی از نیت مندی او به میان آید و این نظریه دانسته یا نادانسته به شکل گیری نظریاتی دامن زده است که هدف اصلی آنها مبهم بودن معنا و حقیقت است.

پس اصل حرف این نظریه این است که وقتی اثری ساخته شد دیگر مؤلف در نوع برداشتی که مخاطب از آن اثر دارد نقشی نداشته و از بین می رود (نه اینکه می ره اون دنیاها نه تشریف داره) ولی این مخاطب است که مجددا" آن اثر هنری را رمزگذاری کرده و بازآفرینی می کند و با توجه به موقعیتها و شرایط مختلفی چون نژاد، جنس، نوع شغل و غیره درک متفاوتی از اثر هنری دارد.

(از نظر جامعه شناسی بخشی از هنر و معروفیت مونالیزا هم به خاطر همین نقش مخاطب بوده که با هر بار دریافت آن را بازافرینی می کند.)

 

جنجالی ترین قسمت این مجموعه زمانی بود که شکیبا به یکی از روزنامه نگاران ورزشی رشوه پرداخت می کند و من می خواهم همین قسمت را از این دیدگاه مورد بررسی قرار دهم:

 

مخاطب عام پس از دیدن آن بی بر و برگشت تصدیق می کند که آری چنین است و تازه حکم کلی هم صادر می کند که تمام  روزنامه نگاران یک چنین ویژگی دارند و همه مثل همند و کلی هم خودمون رو صاحب نظر می دونیم و آره آره مون سر به فلک می رسه، این از کار مخاطب عام ، اما افرادی که خود در این حوزه کار می کنند چگونه برداشتی دارند؟ همه عصبانی می شود هر دیالوگی را که می شنوند به یکی از افراد ربط می دهند و با جبهه گیری های خاصی وارد می شوند و بعد هم امواج اعتراضات که اصلن چنین نیست، کی گفته همه این شکلی هستند حتما" مدیری باید عذرخواهی کند و ...

اما من چه می گویم؟! اگر خوب توجه کنید متوجه خواهید شد که بیژن شکیبا در یک مصاحبه مطبوعاتی که همه ورزشکاران دور او را گرفته اند مورد خطاب آنها قرار می گیرد و به سوالات آنها پاسخ می دهد و پس از پایان مصاحبه بود که "رامین" مشاورش رو به شکیبا از او می خواهد که به دیدن روزنامه‌نگار دیگری بروند و زمانی که با تعجب شکیبا روبرو می شود که  همه روزنامه‌نگاران که اینجا بودند در پاسخ می شنود که : این با بقیه فرق دارد.

دقت کنید این خبرنگار نبود که به سراغ شکیبا رفت بلکه شکیبا خود به آنجا می رود و در حال پرداخت رشوه از او حمایت های ویژه هم می خواهد و اینجا نیز دیدیم تفاوت تیترها و قدرت عظیم رکن چهارم دموکراسی را.

 

پس باید توجه شود که آن یک روزنامه‌نگار جدا از بقیه می باشد و همه مثل هم نیستند.

در واقع می خواهم با این مسأله به یکی از بزرگترین ویژگی ما ایرانیان یعنی داشتن طرحواره های ذهنی و تفکرات قالبی (stereotype)اشاره کنم اینکه ما همیشه عادت داریم در همه جا حکم کلی صادر کنیم و هیچ گونه تفکر میانه نداریم و بدون در نظر گرفتن استثناها همه را به یک ویژگی محکوم می کنیم، همواره عادت دایم بگوئیم این بسیجی ها، روحانیون، ورزشکاران، ترکها و ...

 

در واقع ما با داشتن این ویژگی یا مدیری را تحسین می کنیم که آفرین خوب گفتی واقعا" همینه و همه مثل همند یا زبان به اعتراض می گشائیم که کی گفته این جوریه و همه مثل همند و...(هر کسی بر اساس منافع خود به هر شکل که دوست داشته باشد برداشت می کند )

از سوی دیگر همواره عادت داریم یک مدینه فاضله برایمان ترسیم کنند که همیشه همه جا گل و بلبل است و ما هم عین ... سربجنبانیم و تحسین کنیم.

 

اما اگر نظر من رو بخواین باید بگم در این سری بیش از هر چیز ضعف نیروی انتظامی و پلیس نشان داده شد و اگه قرار به اعتراض باشد باید نیروی انتظامی اعتراض کند!

 

شما دقت کنید باز هم مسعود شصتچی می آید و در نقش های متفاوتی قرار می گیرد و نیروی انتظامی چه قدر دیر متوجه او می شود، اول از همه فرار او زمانی که هواپیما می نشیند و او چه راحت می گریزد و بعد هم با وجود اینکه حدس آنها به سوی شصتچی بود و این همه مصاحبه و عکسهای او در مجلات و روزنامه های مختلف پخش می شود تازه بعد از کلی گذر زمان نیروی انتظامی متوجه او می شود؛ که این نکته   نشان دهنده ضعف و بی اطلاع بودن شدید آنهاست، یا اینکه وقتی آن جادوگران  و رمالان توسط پلیس دستگیر می شود خطاب به سردسته آنها گفته می شود که خودت رو با او قاطی نکن مگر نه بد می بینی در صورتی که به جای اینکه به شصتچی گیر بمی دادند می باید دقت کرد که بزگترین خطا از سوی  آنها صورت می گیرد و ما...

 

  پس:

مدیری بیش از هر چیز جامعه را متهم کرد و انگشت اتهام به سوی جامعه برد و دلیل اصلی خطای انسانها را رفتار اطرافیان دانست.

از سوی دیگر سعی کرد تا حدی جامعه را به ما نشان دهد و اینکه خیلی از ماها سرجای خود نیستیم ولی این بار او خواست به "فرصت" اشاره کند شخصی که در زمنیه های بازیگری، کارگردانی، خلبانی و مربی گری هیچ استعدادی نداشت زمانی که به او فرصت داده شد خوب توانست بدرخشد(البته به نظر من اغراق هم درش زیاد بود)

اما بیش از هرچیز در این کار او تنها جامعه را به ما نشان داد اما چندان پیشنهادی از او ندیدیم و صرفا" ادامه سوژه قبلی بود و حتی به نظر من خیلی بیشتر از آن خسته کننده بود.

همین و دیگر هیچ

لطف عالی مستدام!!!

 

 

 

/ 15 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاسمن

می بینم که حسابی ترکوندی!!!! باز سعیده و نقد سینمایی شروع شد!!!!خوبی ننه؟ چه خبرا؟!آره تابمو جا گذاشته بودم!

هلیا

سلام سعیده بانو روزهات پر صفــــــــــــــــا با حرفهات تا حدودی موافقم اما اگر به جامعه بنگری می بینی آدم هایی هستند که بی تخصص به شغل هایی روی می آورند که نیاز به تجربه و تخصص وافری داره و با این کار فرصت رو از بسیاری از انسان های متخصص می گیرند! یا حتی انسان هایی که با وجود اشتباهی بودن و اشتباه کردن، هرگز فرصت دوباره زندگی و بازگشت مجدد به جامعه رو پیدا نمی کنند! من با این مجموعه از کارهای مدیری موافق و همسو نیستم، اما مدیری نشون داد که چه راحت می شه پولدار شد، آدم شد، بزرگ شد و بهترین بود... (بدون تلاش و زحمت و بدون اندک تفکر!) تنها با یک نقاب! و مردم چه راحت کسی رو بالا می برند و چه راحت زمینه ی سقوط یک اسطوره(با تمام تفاوت هایی که از نظر تعاریف امروزه از این کلمه می شود) یا قهرمان رو فراهم می کنند! می خوام اینو بگم که حقیقتا در این جامعه انسان هایی هستند که با یک شغل، تمام شغل ها رو یک جا دارند و قدرت تصمیم گیری فراوون! متاسفانه "سیاست" ایرانی امروز تصمیم گیرنده ی اصلی در تمام زمینه هاست، و شایستگی در مدح از یک فرد سیاسی خلاصه می شود نه در تخصص و اندیشه و شایسته سالاری! (این

هلیا

باقی متن: (این امر در ورزش، دین، فرهنگ و... به چشم می خورد! مثل انتخاب مربی فوتبال که نه در تخصص مجل و رئیس جمهور بلکه در تخصص کارشناسان فوتبال و فدراسیون مربوطه است) این گوشه ای از جامعه امروز ماست(نه کل یک جامعه)؛ طرحی از مشکلات، معضلات، آسیب هایی که در بطن فرهنگی ما ریشه دارد و کاملا زیرپوستی ست... پ.ن: با نهایت محبت و مهر[گل]

مونا

سلام سعیده ی عزیزم راستش از بنیامین و دیدگاه او و همچنین نظریه مرگ مولف خوب سخن گفتی و تحلیلت در عین حال که خواندنی بود دوست دارم در مورد نتیجه گیری آخرت بیشتر بگم واقعیت اینه که ما وقتی خودمونو از دید دیگری محک میزنیم دوست داریم شخصیت مقبول و اجتماعی و کاملا ایده آل و یا حداقل در حد تصوراتی که مطلوب میژنداریم ببینیم من حتی گاهی با تمام وجودم احساس همذات پنداری با مهران مدیری داشتم و نمی تونیم نه کاملا مرگ مولف و نه کاملا مخاطب فعال و آگاه رو در این سریال مرزبندی کنیم تار موی باریکی است و افتادن در سرای قضاوت همان من شاگرد شمام و از نوشته هات بیشتر می آموزم اما بیشتر برام از بنیامین و جایگاه نقش این فیلم از تئوریش بگو

فرشید

درود بر شما بسیار جالب و آگاهی بخش بود...دست مریزاد سپاس از تلاشی که در راستای افزایش آگاهی انجام می دهی... [گل]

صالح

ديپلم هنري... http://abukoorosh.blogfa.com

امير / با چشم ها . . . . .

سلام و درود سعيده ي گرامي من سال هاست رسانه ي تلويزيون را از زندگي حذف كردم اما پارسال عيد تمام قسمت هاي مردهزار چهره رو ديده بودم و با فضاسازي ي زيباي شما متوجه شدم فضاي امسال هم مثل سال گذشته بوده بسيار روان و به جا نوشته بودي درجايي از نقش اختيار فرد گفته بودي كه بنظر من با توجه به گفتمان غالب اجتماع اراده ي فرد هم گفتمان مند ميشه (البته در جوامعي چون پايتخت ايران كه اجتماع به معناي علمي و جامعه شناسانه ي آن يا وجود نداره و يا در حال اضمحلال هستش نقش اراده ي فرد و تجلي ي موثرش بنظرم قابل بحثه نيست؟

مرجان

هر چند پدر چشم و چارمان در آمد ولی مقاله خوبی بود. خوب جمعش کردی. ولی بیشتر از هر چیز دلم می خواست دور همی می نشستیم به نقدش. یاد نقد فیلمهای همزمان با چاشنی فحش بقیه به خیر. جات خیلی میون تلویزیون دیدنام خالیه گلی. و خیلی جاهای دیگه.[ماچ]