ناهاری که هیچ وقت خورده نشد

یکی عموش رو صدا می زد

 اون یکی دنبال باباش می گشت

یکی دیگه در فراق همسرش گریه می کرد

 یکی دیگر هم دائیش رو می خواست

 و من ...

  و من بابا بزرگم را می خواستم

 ظهر دوشنبه ساعت از 12 گذشته بود و تو آشپزخونه در حال درست کردن ناهار بودم که صدای بابا و احسان رو شنیدم احسان اومد تو گفت بابا بزرگی مرد !!!

با شنیدن این حرف مات و مبهوت موندم که آخه کی چه جوری؟ اون که حالش خوب بود! همه داشتند به این فکر می کردند که وقتی مامان از مدرسه برگشت چه جوری باید بهش گفت بابات پرواز کرد؟

 آره بابا بزرگی رفت و من به این فکر می کردم که دیگه کسی نیست برامون شعر بخونه از خاطرات دوران بچه گیش بگه از فرار کردناش از مدرسه و چه جوری آشنا شدنش با مادر جون و دیگه کسی نبود که سر به سرش بذاریم و باهاش بازی کنیم و اون فقط بخنده

تو این فکرا بودم که سوال فاطمه من رو به خودم آورد سعیده چی بپوشم؟ ‎ گفتم :روسری مشکی مانتو مشکی شلوار مشکی جوراب مشکی چادر مشکی

/ 4 نظر / 7 بازدید
پرپر پژوه

داشتن با نداشتن معنی میشه من بابا بزرگ نداشتم که برام معنی بشه,خوش به حال تو که داشتی. مرگ هم با زندگی معنی میشه الان این فرصت رو داری که یکبار دیگه به معنی زندگی فکر کنی. تسلیت میگم[گل]

یاسمن

چی بگم. هیچی نمی شه گفت. خدا رحمتشون کنه.

یاسر

مرگ هم با زندگی معنی میشه به روزم یه سر بزن[گل]

مرجان

ایشالا غم آخرتون باشه مادرم بشم. روزای سختی رو می گذرونین. خدا رحمتش کنه.[گل]