ما ملت بسیار راست گوئی هستیم به گونه ای که تحت هیچ گونه شرایطی حاضر نیستیم دروغ بگوئیم و آن قدر به راست بودن! حرفهایمان ایمان داریم که برای اثباتش همواره دست به دامان قسم و آیه می شویم سوگندهائی چون: به جان خودم، به جان تو، به مرگ ننه م، به ارواح خاک بابام، به قرآن، به حضرت ابوالفضل، به 14 معصوم، به اون نون و نمکی که با هم خوردیم، به سلام علیکمون، به تار سبیلت، به خدائی که می پرستی، به جدت، به مقدسات عالم و ... و اگر واقعن راست بگوئیم قسم جون مادر زن، مادر شوهر و خواهر شوهر را می خوریم ! البته قابل ذکر است که اکنون دیگر قسم خوردن دِ مده شده است و برخی برای اثبات دروغهایشان دیگر دست به دامن قسم نمی شوند بلکه کاملا" مستند و علمی با استفاده از عدد و آمار خطاب به میلیونها انسان دروغ می گویند.

از بچگی و عنفوان کودکی و جنینی و کلن از رحم مادر به ظلم خو گرفته ایم، هرچند زمان گذشته است و ملت همه به شیوه مدرن و پست مدرنیست می اندیشند و اکنون دیگر به سبک قدیم الایام هیچ بچه ای در هیچ مکتب خانه ای چوب معلم را نوش جان نمی کند، ولی اکنون از کودک، زن، مرد، پیر و جوان، همه و همه به ظلمی که حکومت گریبانمان را گرفته است خو کرده ایم و هرگاه هم که بخواهیم علیه آن قد علم کنیم قطعا" صدایمان را در همان گلو خفه می کنند و اندکی اجازه نمی دهند فریادمان را به گوش بغل دستی مان برسانیم، البته خب از آنجا که الان دوره جدید است با ابزار جدیدی چون گاز اشک آور و خردل، باتوم، بی خطر تَرش شلنگ آب، خشن تَرتَرش هر نوع اسلحه سرد، گرم، ولرم، داغ؛ نیمه داغ، جوشیده و یخ ملت را به خفقان از نوع کاملا" مدرن تشویق می کنیم، نیاز به توضیح بیشتر نیست چراکه این چند وقت این ابزار را با تمام وجود لمس و درکش کرده ایم.

عادت داریم یکی را تا سرحد بت بپرستیم، او را بالا ببریم، از او یک موجود آسمانی بسازیم و چشم بر تمام بدیهای او ببندیم و خلاصه برایمان مانند الهه یا یک موجود قدیس می شود و پس از چندی که یقین کردیم او نیز مانند دیگران است، خود ما مردم باز از همین بت، چنان غول بی شاخ و دمی می سازیم و چنان او را بر زمین می کوبانیم که دیگر حتی جرأت سر بلند کردن هم نداشته باشد.( هنوز 16 اذر سال 83 در دانشکده فنی دانشگاه تهران و شعارهائی که دانشجویان محترم علیه خاتمی می دادند را به یاد دارم، آن روز برای من سال اولی که هنوز سه ماه هم از ورودم به دانشگاه نگذشته بود تنها این سؤال در ذهنم به وجود آمده بود که آیا اینها همان دانشجویان چند سال پیش هستند و با شعار: خاتمی I LOVE YOU! و امثالهم)

 افتخار به گذشته: مدام دم از این می زنیم که " من آنم که رستم بود پهلوان"، من نوه بزرگی اصغر آقا تریاک فروشم!، جد اندر جد به کوروش یا داریوش یا نادرشاه افشار یا شاه عباس کویر و نشد به چنگیز خان مغول می رسیم و خلاصه سنگ آبا و اجدادمان را به سینه می زنیم، به تاریخ و تمدن گذشته مان و به تخت جمشیدی که ویران شده است می نازیم، آخر حق داریم مگر ما الان چه داریم که بخواهیم به آن افتحار کنیم، در واقع اینکه الان چی و کی هستیم و قراره فردا به چی برسیم مهم نیست، واضح است وقتی امروز چیزی نداریم مجبوریم به هزار سال پیشمان بنازیم و هی با آب و تاب از گذشته رنگین خود بگوئیم و در کمال وقاحت و بی شرمی امروز ننگینمان را به باد فراموشی بسپاریم.

 ملت همه چیز دان: ما ملتی هستیم که همه مان به نوبه خود همه چیز را می دانیم و در واقع هیچ چیز هم نمی دانیم، همه درد و مرض یکدیگر را می دانیم و همه پزشک می شویم مثلا" تا از مرض بغل دستی مان با خبر شویم رو می کنیم بهش که: "خاکشیر رو بریز تو رب انار، بعد یه کف دست گل گاو زبون قاطی ش کن، بذار خوب بجوشند! وقتی خوب جوشید یه قاشق عرق نعناع با طعم آبلیمو قاطی ش کن بخور، آبیه رو آتیش که نگو من خودم چند بار واسه دختر خاله پسر عمه همسایه آقا ماشالله اینا امتحان کردم جواب داده، آره خواهر بخور بعدش دعا جون من کن که منم زودتر خوب شم"، همون نفر حال خانوم دکتر رو که در حال نسخه پیچیدن واسه نفر اول بود می پرسه وحالا نوبت این یکیه که تلافی کنه و واسه اون یه داروی خانگی من در آوردی بسازه که: آره خواهر 4 تا موش رو بکش خوب بکوبونشون، بعد پای سه تا سوسک (بیشتر نشه ها) رو قاطی ش کن همراه با بال 5 تا مگس این سه قلم رو خوب که هم زدی، بزن به کمرت اولش شاید بوی بد بده ها ولی قول می دم خوب خوب می شی ... حالا یکی نیست بگه قربونت برم تو اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی، خلاصه اینکه این همه چیزدانی ما درتمام عرصه ها هست اعم از سیاست که ماشالله همه مون دکتراش رو گرفتیم بگیر تا اقتصاد و جامعه شناسی و پزشکی و غیره. 

وقتی جلوی هم هستیم کلی تعارف و تعریف و تمجید و ستایش از هم می کنیم، برای کسب رضایت طرف روزی هزار بار بله بله قربانمان سر به فلک می رسد و برای انجام کارهایمان حاضریم دو رکعت نماز هم به نیت قربه الی البه دست آوردن دل طرف بخونیم و کلی قربون صدقه ش می ریم،از هیچ کاری برای رسیدن به اهدافمان دست نمی کشیم، زیر میزی که دیگر نیاز به توضیح نیست، بلا نسبت شما همه این کاره اند، اما تا چشم طرف را دور می بینیم بدترین، زشت ترین و رکیک ترین فحش ها را به او می دهیم، هم او که لحظاتی پیش در برابر چشمان خود او را عالم دهر می خواندیم تا از او دور می شویم او را بی سواد، بی فرهنگ، لا مذهب، آشغال، مرتیکه عوضی و .. می نامیم و خلاصه در کمال پرروئی تمام آنچه را که چندی پیش بر زبان خود ما رانده شده بود به باد فراموشی سپرده و این بار تنها فحش است که از زبان ما شنیده می شود.

 در تمام سریال هایمان عنصر عشقولانگی حرف اول را می زند و بالاخره اگر حتی طرف بر روی تخت بیمارستان و در کما هم باشد حتمن به هوش آمده و عاشق و معشوق به هم می رسند، عاشق فیلم فارسی هستیم فیلم فارسی شروع می کنیم و بکشندمان هم، باز فیلم فارسی تمام می کنیم، مثل همین "پس از سالها" طرف داشت می مرد یعنی مرد، یهو از وسط کما زنده شد و بالاخره به "علی اکبر" رسید، انگار فقط دلمان می خواهد مخاطب خوشحال شود و رنجیده خاطر نشود، همین برایمان مهم است و دیگر هیچ، در برنامه های تلویزیونی مان یک متخصص حرفی را می زند و در برنامه دیگر و شبکه دیگر، آن یکی حرف او را نفی می کند و خلافش را اثبات! می کند، در برخی سریالها می خواهند فرهنگ این نکته را جا بیندازند که اگر کسی مرگ مغزی شد دیگر بازگشتی ندارد و باید اعضا و جوارحش را به دیگران بخشید اما در فیلم دیگری نشانمان می دهند که طرف زنده می شود و گل و بلبل، بعدش هم مجبورند بیست بار زیر نویس کنند که این فیلم بر اساس تخیلات! نویسنده ساخته شده است و صحت علمی ندارد و ... خلاصه اینکه کلا" ما هستیم که در چنگال تخیلات نویسندگان و کارگردانان بسیار واقع بین اسیریم و هرچقدر هم دست و پا بزنیم نمی توانیم خود را از این منجلاب بیرون بکشیم.

 روانشناسی کودک زیر خط صفر: تنها کاری که برای آرام کردن بچه هایمان یاد گرفته ایم این است که به او زشت ترین و بدترین دروغ ها را بگوئیم و او را گول بزنیم، صدای گریه اش که بلند می شود به جای اینکه در صدد رفع مشکل او برآئیم او را با گفتن جملاتی چون الان لولو، افغانی، نون خشکی میاد و می بردت، می ترسانیم، از خود صداهای نا هنجار در می آوریم که الان آقا غوله صدات رو می شنوه و می خوردت، زمین که بخورد با بچه دعوا می کنیم که چرا زمین را زدی و الان زمین دردش گرفته است و باید بریم جواب مامان زمین را هم بدهیم، او را به راست گوئی دعوت می کنیم و خود بزرگترین دروغها را به او یاد می دهیم:" گوشی را بردار اگه بابا رو خواستند می گی نیست"، آفرین گل پسرم، تاج سرم، بعد همین بچه که دروغ گفت او را به باد کتک می گیریم و از او توقع راست گفتن داریم!

 عشق رانندگی کورمان کرده است، همیشه باید یک ناظر بالای سرمان باشد تا آدمهای درستکاری باشیم، هیچ کس وجدان ندارد و رعایت مقررات راهنمائی و رانندگی را تنها با دیدین پلیس و دوربین مخفی ها رعایت می کنیم، اهل شعار هستیم تا عمل، به راحتی به یکدیگر تهمت می زنیم، همیشه دیگران را به کاری تشویق می کنیم که خود حاضر نیستیم حتی به آن فکر کنیم چه رسد به انجام دادن آن، عاشق آشوب و درگیری هستیم، به راحتی جو گیر می شویم و از روی همان جو مرتکب اعمالی می شویم که بعد خودمان پشیمان می شویم، وجدان کاری نداریم یعنی تا بتوانیم مسئولیت هایمان را به گردن دیگری می اندازیم و ...

 خودم هم نمی دانم چه شد که الان به سرم زد و از این مسائل نوشتم، فکر کنم حرف جدیدی نزدم، همه را خودمان خوب می دانیم، چون ما همه چیز می دانیم، ولی به دانسته هایمان هیچ عمل نمی کنیم و هیچ گاه در صدد اصلاح خود برنمی آئیم آخر ما بهترین هستیم!

آخر نوشت:

اول از همه اینکه امشب عروسی حمیده خانوم گل گلاب ماست، حمیده جامعه شناس عشق شریعتی ٣٨، مهربون، خانوم خانوما، صادق و بی ریا، با تمام وجودم امیدوارم که خوشبخت شه و حمیده جیگمل ما با آقاش دو تائی به پای هم پیر شن ننه

دوم از همه هم اینکه فردا روز باباهاست، باباهای گل گلاب روزتون مبارک ایشالله شمام به پای مامانا پیر شین