سلام

فکر کنم پیامبر بودند که فرمودند هراز گاهی به قبرستان ها بروید تا از مرگ یاد کنید (البته من دقیق عین عبارت حضرت رو خاطرم نیست ولی مضمون اصلیش همینه)

راستش از وقتی بابا بزرگم فوت شدند یه چیزی حدود یک ماهه که می گذره و مثل اینکه علاوه بر تمام رسم و رسومائی که وجود داره یکیش اینه که حداقل تا چهلم فرد مرحوم باید باید هر پنجشنبه برند سر مزار فرد جهت قرائت فاتحه و خوندن دعا یا قرآن و پخش خیرات بین مردم

راستش این پنجشنبه که بنده تشریفم رو برده بودم و همچین رسیدیم سر قبر پدربزرگ جان اولش تو عالم خودم بودم و خیره به عکس بابا بزرگ داشتم خیر سرم گریه می کردم که سر و کله یه خانوم محترم پیدا شد و ظرف خرما به دست تعارف کرد که بفرمائید منم از اینکه زده بود تو حالم تشکر کردم و خرما هم نخوردم

نفر اول رفت و بنده خوشحال از اینکه خوب به ادامه گریه هامون بپردازیم یه آقای جوان این دفعه ظرف کیک در دست تعارف کرد باز هم مرسی ممنون نمی خورم

از خیر گریه گذشتیم و گفتیم نه خیر گویا به ما نیومده یه کتاب دعا گرفتم دستم و هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای یک خانوم پیر را شنیدم که با ظاهری نه چندان مناسب د رحال تکدی همون گدائی خودمون بود و با جملاتی چون تو رو خدا به من کمک کنید در حال ریش کردن دل اطرافیانش بود!و از همه بلا استثنا پول می خواست و بالای سر منم اومد و منم محض ریا دست در کیف پولم کردم مبلغ بسیاراندکی به او کمک کردم

هنوز نفر اول نرفته بود و فکر کنم صفحه اول همم تموم نشده بود که یک پدر با دو تا از بچه هاش سراغ ما اومدند و بچه هاش دستشون رو به طرف قبر که روش کلی خوراکی های خوشمزه بود دراز کردند و بابا ئه هم همان کمک کنید و تو رو خدا و بچه دارم و... هنوز فکر می کنم به دو دقیقه نگذشته بود که پسر جوانی را دیدیم شلوار جین بر پا و سیگار به دست و گردنبند در گردن تور و خدا کمک کنین وای دیگه نزدیک بود به این یکی یه فحش آبدار بدم که برادر پول و می خوای خرج موادت رو درآری یا با دوست دخترات... (استغفرالله) (اصن به من چه؟

خلاصه اینکه این گدا ها کم نبودند محض اطلاعتون باید بگم در این میان کرمونی ها واسه مرده شون خیرات زیادی دارند که خیلی از شهرهای کشور اصن از این خوردنی های خوشمزه ندارند مثل روغن جوشی- کپو- کماچ سن و کلمپه و کیک و میوه همه این ها روی تمام قبرها به وفور دیده می شه

در ضمن یه چیز دیگه اینا رو گفتم که بگم آخر کار که ملت در حال پذیرائی بودند خانومی نه چندان محترم سراغ ما اومد و گفت خانوم یه کم از اون خوردنیای روی قبرتون رو به من می دین؟! بلند شدم ظرف میوه رو دستم گرفتم و بهش تعارف کردم چشمتون روز بد نبینه چیزی دیدم که واقعا؛ شوکه شدم طرف مثل اونائی که چند سال از قحطی برگشتند و تازه به خوردنی رسیدند دست زد و تا جائی که می تونست میوه برداشت حالا اینش مهم نیست بد تر از اون دیدن صحنه ای بود که واقعا؛ تا حالا ندیده بودم طرف تا چادرش رو زد کنار من زیر چادرش یه گونی گنده دیدم که پر شده بود از خوارکی های مختلفی که از این و اون گرفته بود و دیگه گونی بیچاره هیچ جائی براش نمونده بود!(گفتم خوبه از این هفته تا اون هفته کاملا؛ تأمین می شن)

خوب حالا شما بگین چه قدر رفتن و سر زدن تو این شرائط به مردگان می تونه موثر باشه وقتی قراره ملت این قدر شب های جمعه قبرستان رو محلی برای کسب درآمد خود قرار بدن و چه می دونم با گرفتن خوردنی ها ی مختلف یخچال خونه شون پر شه از میوه ها و خوراکی هائی که از ملت می گیرن شاید هیچ وقت نمی فرمودند برین قبرستان و به یاد مرگ بیفتین من که اونجا یاد همه چی افتادم غیر از مزگ و اون بنده خدائی که فوت شده!!!

که گویا هیچ وقت تمومی ندارن به جان خودم اینا رو همین جوری نگفتم دونه دونه ش درده دردهای جامعه ی ما