یکی عموش رو صدا می زد

 اون یکی دنبال باباش می گشت

یکی دیگه در فراق همسرش گریه می کرد

 یکی دیگر هم دائیش رو می خواست

 و من ...

  و من بابا بزرگم را می خواستم

 ظهر دوشنبه ساعت از 12 گذشته بود و تو آشپزخونه در حال درست کردن ناهار بودم که صدای بابا و احسان رو شنیدم احسان اومد تو گفت بابا بزرگی مرد !!!

با شنیدن این حرف مات و مبهوت موندم که آخه کی چه جوری؟ اون که حالش خوب بود! همه داشتند به این فکر می کردند که وقتی مامان از مدرسه برگشت چه جوری باید بهش گفت بابات پرواز کرد؟

 آره بابا بزرگی رفت و من به این فکر می کردم که دیگه کسی نیست برامون شعر بخونه از خاطرات دوران بچه گیش بگه از فرار کردناش از مدرسه و چه جوری آشنا شدنش با مادر جون و دیگه کسی نبود که سر به سرش بذاریم و باهاش بازی کنیم و اون فقط بخنده

تو این فکرا بودم که سوال فاطمه من رو به خودم آورد سعیده چی بپوشم؟ ‎ گفتم :روسری مشکی مانتو مشکی شلوار مشکی جوراب مشکی چادر مشکی