سلام یادمه اولین باری که وبلاگ درست کردم سر کلاس دکتر اسعدی بود که ما و همه بچه ها رو وادار کرد که یه وبلاگ درست کنیم یادمه اون موقع من دانشجوی سال دوم بودم و ترم سومم بود یعنی هنوز شناخت چندانی از وبلاگ نداشتم اون موقع وبلاگم و در بلاگفا درست کرد اونجا از خاطراتم می نوشتم نقد می نوشتم مطالب طنز سیاسی اجتماعی و خلاصه هر چی که دلم می خواست البته بیشترم به زبان طنز .
راستش رو بخواین خیلی زیادم می نوشتم اون قدر که مطمئنم هیچ کدوم از آدمائی که میومدن تو وبلاگ کل مطلب رو نمی خوندن و خیلی وقتام بهم اعتراض می کردن که چرا این قدر زیاد می نویسی
 یه سال وبلاگم و داشتم خیلی هم دوستش داشتم انگار تنها جائی بود که آدم و مجبور می کرد بنویسه از همه چیز از هر چی که به ذهنش می رسید سال سوم که رسیدم به دلیل حجم زیاد کارام منصرف شدم از نوشتن واسه همیشه حذفش کردم هرچند برام خیلی سخت بود انگار شده بود یه قسمتی از وجود و زندگی من !
 یه وبلاگ جدید ساختم که البته این یکی کاملا؛ علمی بود چون باید مطالب درسیمون و توش می نوشتیم در واقع حکم دفتر مشق من و داشت دستور از بالا اومده بود دکتر عاملی فغرموده بودند!
 الان من سال آخرم و ترم آخریم هنوز ۲۰ روز نگذشته امتحان کنکور و می گم ۶ ماه کامل زندگی من و ازم گرفت من و از خیلی کسا و خیلی چیزا دور کرد شایدم این اعتراف نامه من باشه که بگم از این همه خوندن واقعا؛ پشیمونم بذارین قصه کنکورم و بگم: سر جلسه کنکور با ۱۰۰۰ استرس نشستم هزار نفر رو قسم دادم که تو رو خدا اون ساعت برام دعا کنید  حتی به گفته ی بهجتم عمل کردم و شربت بیدمشک خوردم تا استرسم کم شه کنکور خیلی بد بود اول ههم اینکه امسال از شانس کچل ما نیم ساعت وقت و کم کرده بودن سر جلسه هی به خودم می گفتم این قدر استرج نداشته باش تو خوندی تو خوب امتحان می دی ولی مگه فایده داشت انگار نه انگار داشتم سکته می کردم وقت کم آوردم از زبان که فقط تونستم ۸ تا رو جواب بدم بقیه هم که جای خود دارد یادمه امتحان وکه دادم پریدم تو بغل مرضیه و تا می تونستم گریه کردم کل حوزه فهمیده بودند بد دادم تغریبه و آشنا از کنارم رد می شد سعی می کرد آرومم کنه اما گوش من بدهکار نبیود توقع یه همچین چیزی رو نداشتم خلاصه کنم خیلی بد بود چند روز اول کنکور رو به سختی گذروندم بعدشم تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم هر روز به یه بهونه آویزون یکی می شدم که بیا بریم بیرون  یه روز با یاسی و سمانه رفتیم سینما یه روز دیگه هم با منیژه و محبوبه رفتیم بوستان گفتگو ریه بارم  با سهیلا اینا رفتم تئاتر خلاصه هر روز  رو با هر ضرب و زوری بود تموم می کردم تا اینکه بالاخره کلید اولیه آزمون بعد ۲ هفته اومد رو سایت
دقیقا؛  چهارشنبه هفته قبل بود قبلش چند تا از بچه ها بهم زنگ می زدن که بپرسن چی کار کردم همه ناراحت بودن و ناراضی درصدای همه پائین بود من خودم هنوز نرفته بودم تو سایت نگاه کنم اون روز چون یه عالمه تو خوابگاه مهمون داشتیم نتونستم برم به یاسی گفته بودم کلید رو  از تو سایت و سوالا رم از کیوسک روزنامه فروشی برام بگیره
اون شب من و سمانه و محبوبه با هم رفتیم تو سینمای خوابگاه فیلم پارک وی و دیدیم وای که چه فیلم مضخرفی بود  خدائی ببخشیدا گندشون بزنه با این فیلم ساختنشون!ساعت ۹.۵ بود که برگشتیم
وای یاسی سوالا رو گرفته بود مانتوم و در نیاورده پریدم سراغ سوالا هی خوندم هی دیدم نه بابا اوضاع حتی از اونیم که فکر می کردم گند تر بود داشتم دیوونه می شدنم حوصله هیش کس و نداشتم به بهونه شلوغی اتاق خودمون رفتم اتاق مرجان اینا بقیه رم دیدم تاریخ که دیگه از همه بدتر بچه ها اومدن تو همون اتاقی که من بودم باز  برگشتم اتاق خودمون خدای من چرا این قدر بد شدد یه بار الهه و محبوبه اومدن با هام حرف بزنن گفتم تو رو خدا کسی چیزی نگه بذارین تنها باشم خودم خوب می شم. برگه سوالا رو مچاله ی مچاله کردم خط خطی و پاره پوره هم کردم
نمی دونم با چه روئی دارم اینا رو می نویسم ولی باور کنین حس خیلی بدی بود بچه ها شام خوردن منم گوشه تختم نشستم و آروم آروم واسه خودم گریه کردم فکر کن نمی دونم تجربه کردی یا نه ولی به نظر من شاید بدترین چیز تو دنیا این باشه که تو اوج گریه بخوای یواش و بی صدا گریه کنی اونقدر که حتی خودتم صدای گریه تو نشنوی ای بابا بگذریم  اون شب هر طور شد سعی کردم با خودم کنار بیام هرچند خیلی سخت بود سخت سخت فکر این همه خوندن و این جوری امنحان دادن داشت دیوونه م می کرد .
بی خیال دیگه نمی خوام ازش بگم دلم می خواد فراموشش کنم نمی دونم اما کنکور بهونه ای شد که من از تعلقاتم بنویسم از اتفاقائی که برام میفته از چیزایئ که می بینم و هیچی نمی تونم بگم ولی تو این فضای مجازی و رو این وبلاگ می تونم برای دل خودمم که شده بگم حتی اگه هیچ خواننده ای هم نداشته باشه من می گم.!!!
خلاصه مطلب این که می خوام از هرچیزی که می شه بگم و بنویسم مخصوصا؛ خاطرات روزانه م راستی امروز صبح دیدم از دفتر خاطراتم فقط ۲ برگه ش مونده دلم خیلی گرفت از اول راهنمائی داشتمش یعنی ۱۱ سال فکر کن ! شایدم به خاطر همون اومدم سراغ وبلاگ( چیه عجیبه یه آدم هنوز به سن من دفتر خاطرات داره نه به نظر من فقط مال سن نوجوونی نیست تو اگه یه جائی داشته باشی که همیشه بتونی حست و توش بنویسی خیلی قشنگه به جان خودم)
خوب دیگه خیلی نوشتم فعلا؛ بایییییییییی