امروز با بچه ها تصمیم گرفتیم برویم پارک طالقانی و کلا" بی خیال دنیا و پستی بلندی هایش شویم، از مترو بهشتی راه افتادیم

مترو هم برای خودش وسیله حمل و نقل جالبی است! به محض ورود چنان بوی فجیع سوختگی ای آمد که در آستانه خفه شدن قرار گرفتیم قسمتی از متروی خط حرم امام که خط روبرویی ما بود آتش گرفته بود! به همین سادگی و شاید به همین خوشمزگی! البته آتش خیلی کم بود و به لطف سرشار مأموران و وجود پر برکت کپسول آتش نشانی مشکل برطرف شد.

ما هم با وجود اینکه اول یک کم ترسیدیم اما چون مسیر و در نتیجه خط ما با آن یکی فرق می کرد بالاخره سوار شدیم که جایتان حسابی خالی! در مسیر، مترو دقایقی طولانی در تونل ایستاد و هیچ گونه حرکتی هم نکرد، بعد که ما کلی شهادتین بر زبان آوردیم و به کل ایل و طایفه مان زنگ زدیم و حلالیت خواستیم! بالاخره راه افتاد، اما چشمتان روز بد نبیند، در طول مسیر چنان رقص بندری می رفت! که نگو و نپرس، به جان خودم نزدیک بود از مسیر خارج شود یک لحظه هم رقص نور آمد، باور کنید چنان آتشی به چشمان خود دیدیم که یک لحظه احساس کردیم «اینجا جهنم است نقطه»!!!!

خلاصه که نگران نباشید! همه چیز به خیر گذشت و به سلامتی از مترو در آمدیم و ما هم به کوری چشم دشمن! در صحت و سلامتی کامل به سر می بریم. گفتم که یک وقت نگران جان ما نشوید!

 همین است دیگر، امنیت جانی در کشور ما در حد بسیار بالایی است، آن از توپولف، این هم از مترو...

 بگذریم...

حدود ساعت 12، بعد از مدت ها زمستان یک خودی نشان داد و بالاخره برف آمد آن هم گوله گوله یا به قول ترک ها پارا پارا! (بماند که بعد از چند ساعت قطع شد)

عصر که داشتیم بر می گشتیم هنگام برگشت وقتی از همان متروی بهشتی خودمان! بیرون آمدیم زیر برف چشممان به دو دختر تقریبا" ۵ ساله ای افتاد که عین بید به خود می لرزیدند و یک جعبه بیسکوییت دستشان بود و مدام می گفتند: «سه تا ۵٠٠، سه تا ۵٠٠...»

مگر می شد انسان باشی و با دیدن این صحنه تا چند ساعت ذهنت درگیر نشود؟

می دانید چه می خواهم بگویم:

ای کاش امثال جناب مشایی به جای کمک های انسان دوستانه، هنر دوستانه، فرهنگ دوستانه، خیرخواهانه و از همه مهمتر خدا پسندانه ١٢٠ میلیون تومانی بسیار نا قابلشان! به هنرمند خوش تیپ، خوش سیما، ستاره و نقاش کشور؛ «هدیه تهرانی» کمی هم به فکر فقرا و کودکان کار بودند. 

یا جناب آقای احمدی نژاد در سخنرانی خود نمی فرمودند که ما در ایران فقیر محتاج به نان شب نداریم!!!!!!!

یا رسول خادم عضو شورای شهر نمی گفت: ما در تهران کودک خیابانی نداریم. (البته این ماجرا مربوط به یک سال پیش است، شاید طی این یک سال اوضاع عوض شده! حوصله لینک گذاشتن نداشتم، شرمنده اخلاق حرفه ای تان!)

یا...

چند شب پیش در سید خندان روبروی پارک اندیشه جلوی صندوق صدقات مرد ژنده پوشی دیدم که شاخه درخت نازکی را به دست گرفته بود و داشت با کمک همین شاخه از صندوق صدقات با مشقت فراوان پول در می آورد!!!.... (باور می کنید؟)

از این موارد زیاد است و غیر از «آنها» من و تو و ما هزاران هزار بار با چشمان خودمان دیدیم، ولی ای کاش این آقای محترم به جای سفرهای استانی اش با صرف آن همه هزینه و بیت المال، کمی هم در سطح شهر قدم می زد! تا بفهمد در شهر چه خبر است؟؟؟!!!

 

بعدا" نوشت:

_ این روزها شعر آرامش «حمید طالب زاده» برای من هم مثل یاسمن تبدیل به گول زنک خوبی شده است.

فکر کن، آدم این روزها مدام این را گوش کند: «همه چی آرومه، من چه قدر خوشحالم ...»

من اگر جای شاعر و خواننده اش بودم در این اوضاع گل و بلبلی مملکت می خواندم: «همه چی داغونه، من چه قدر افسردَه م» (خدایی وزنُ حال می کنید؟!)

خودمانیم ها، چه قدر این آدم خوشحال بوده که یک چنین چیزی را خوانده است! و من چه قدر خوشحال ترم که ٢۴ ساعت دارم همین ها را گوش می کنم و دلم خوش است.

 

_ آدم در چشم باد که نگاه می کند هر چه که می شنود مدام یاد این روزهای ایران خودمان می افتاد  و مام همچنان به تکرار تاریخ و تفاوت ها (!) فکر می کنیم!

خدایی عاشق بعضی از دیالوگ های کلیدی اش هستم!

 

_ راستی مصمم شده ام که من هم به جمع خودسانسور ها بپیوندم، این شکلی زندگی، همان «همه چی آرومه» حمید طالب زاده می شود!