سلاممممم

ببینم یادتونه تو پست اول اولم بهتون گفته بودم که من برای این کنکور لعنتی خودم رو خفه کردم و ۶ ماه از صبح تا شب تو اون کتابخونه نشسته بودم و داشتم درس می خوندم تازگیام خیلی درگیرم و همش دارم به این فکر می کنم که بالاخره آخرش قراره چی شه راستش مثه اینکه بالاخره این سازمان سنجش هم می خواد ناپرهیزی کنه و سه شنبه یعنی ۲ روز دیگه نتایج رو اعلام کنه!

الان دیگه  بعد اون کنکور یه موجود بسیار ولگرد  شده بودم و هر روزم یه جائی بودم و واسه خودم می گشتم خلاصه کلی به این کودک درون خودم حال می دادم راستش بعضی وقتا که فکر می کنم دلم واسه اون موقع ها و اون درس خوندنا خیلی تنگ می شه و با خودم می گم ای کاش هنوز همون موقع بود حداقل یه عالمه کتاب واسه خودم می خوندم و کلی به معلومات نداشته م  اضافه می شد!

خوب همه ی اینا رو گفتم تاواسه خودم یه چیزائی تجدید شه راستش تو اون چند وقت موندن تو کتابخونه من با خیلی چیزا آشنا شدم و خیلی تجربه ها از کتابخونه یعنی علمی ترین محل دانشکده کسب کردم که حیفم میاد شما دوستان عزیز رو محروم کنم

راستش و بخواین این کتابخونه ی مجهز و مرتب و منظم و نمی دونم چی چی حافظای ما !دارای چند خصوصیت هست اول از همه اینکه کتابحونه ی دانشکده ی ما یه بخش مرجع داره که در این قسمت بیش تر از اینکه انواع کتاب رو توش پیدا کنی  انواع و اقسام لیلی و مجنون ها ؛فرهاد و شیرین ها ؛بیژن و منیژه و حتی رومئو و ژولیت ها وجود داره  که برای مطالعه (بله نکته داشت فقط و فقط مطالعه و پژوهش علمی ولا غیر تردد دارند )تازه قابل ذکره که آوازه کتابخونه ی ما و نگهبانی بسیار وظیفه شناسش  به گوش بقیه دانشگده ها و حتی دانشگاه ها اعم از سراسری و ازاد رسیده و همه و همه به جای اینکه دوست دخترون و پسرون با هم برن سینما یا پارک ؛کتابخونه ی ما رو به همه ی این جاها ترجبح می دند و تشریفشون رو میارند اینجا انگار تو کتابخونه و محیط فرهنگی بیشتر از هرجای دیگه ای بهشون خوش می گذره !فقط من نمی فهمم چرا آخر وقت وقتی مستخدم بیچاره می خواد این قسمت رو تمیز کنه نوشته هائی ادبی پیدا می کنه از قبیل بی تو هرگز با تو عمرا" I LOVE YOUفراموشم مکن تا میتوانی ؛ آة چقدر زندگی بی تو سخت است بودن یا نبودن مسئله این است عزیزم گلم جیگرم قلبم تو تموم وجود منی و خلاصه بزرگترین دروغای زندگیشون رو به هم می گن و ... بقیه شم دیگه خودتون بهتر از من می دونید  و حواله ی هم می کنند (تورو خدا حال می کنی نه فقط حال می کنی  این همه علم و دانش و دانشجوئی وچی بگم والله )

و اما بعد وقتی که وارد کتابخونه می شی احساس می کنی اومدی تو یک رستورانی ؛کافی شاپی نمی دونم کم کمش قهوه خونه ای  تا چشت رو باز میکنی روی میز ملت به جای دیدن هر گونه کتاب انواع و اقسام ساندویچ ها و نوشابه و پفک و چیپس و تازه لیوان چای می بینی (البته باید بگم در این لیوان چای و چای خوردن خودم از همه بیشتر پایه بودم)  و حالا یک بخور بخوری هست که نگو و نپرس (یکی نمی گه دختر چی کارت به بچه های مردم خوب ملت از بس درس خوندند و فسفر سوزوندند باید یه کم تقویت شن یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

از دیگر خصوصیات کتابخونه مسئول دم در کتابخونه هست که منتظر نشسته تاآدما بخوان از کتابخونه خارج شن تمام سلولهای بدنت رو  گلبول وسرخرگ و سیاهرگ و مویرگ وهمه رو مورد کاوش قرار می ده تا نکنه یکی از کتاب های اون کتابخونه ی عظیم رو تو سلولی گلبولی سرخرگ و... پنهون کرده باشی تازه از بزرگان کتابخونه نشین و طلابی که در کتابخونه تردد دارن به تو نصیحت که جون مادرت اگه کتاب امانت گرفتی و خواستی خارج شی اول کتاب رو پیش متصدی بذار و بعد از دروازه ی آژیر کش رد شو وگرنه زمین و زمان به لرزه در میاد و تو گوئی که محشر به پا شده و اسرافیل در صور خود دمیده  که چی آقا یا خانوم حواسش نبوده و از دروازه ی آژیر با کتب رد شده .تازه گرفتن کتاب خودشم قصه

از اونجا که شما به من هشدار داده بودین که کمتر بنویسم و من خیلی سعی خودم رو کرده بودم اما باور کنین جان خودم و خودت و خودش و خودمون و خودتون و خودشون  از این کمتر دیگه نتونستنم خوب کم کم پیشرفت می کنم امروز یه خط کمتر نوشتم ننوشتم خوب ببخشید نمی بخشی خوب دمپایه پرت کن راحت نشدی خوب به من