در این روزهای پر خبر و پر اتفاق، در دکه های روزنامه فروشی، قبل از تیتر روزنامه ها عکس جوانان زیبا روی سریال عامه پسند «دلنوازان» توجه مخاطب را به خود جذب  می کند چرا که هر یک ژست خاصی گرفته اند و آرایش، مدل مو و لباسشان به گونه ای است که به جوانان برای خرید آن مجله چشمک می زنند.
از بین این چهره های جوان اشخاصی چون سحر قشقائی (یلدا)، سمانه پاکدل (مهتاب) و مهدی ماهانی (دکتر زند) جزء جوانان جدید و تازه کاری هستند که از طریق همین سریال به مخاطبین معرفی شدند.

            
            http://www.upersia.com/download/2009/Covers/TvSeries/Delnavazan%20Large.jpg        
چرا حسین سهیلی زاده کارگردان این سریال شبانه از چنین بازیگران جدیدی در سریالش بهره برد؟
در غرب فنی وجود دارد به نام «صنعت تمایل سازی
  یا فن ایجاد تمایل
» که بر اساس آن کار رسانه ها، ساختن ستاره برای جامعه است، به نحوی که او را به یک الگو و محبوب برای جامعه تبدیل می کند، تا آنجا که مخاطب هویت خود را از او کسب می کند، اما پس از چندی و با گذشت زمان همین رسانه این الگو را تخدیر می کند و چون مخاطب دچار بی هویتی می شود نیاز به الگوی دیگری پیدا می کند و اینجاست که باز همان رسانه ستاره و الگوی دیگری برای جامعه می سازد و همچنان این چرخه تداوم دارد.
نمونه چنین حادثه ای را در مورد زندگی خصوصی بازیگران ایران می توان دید که دیگر از هیچ حریم خصوصی برخوردار نیستند و هر روز حادثه ای در مورد آنها رخ می دهد و نقل محافل می شوند.
 
یک روز سی دی خصوصی ترین بخش زندگی یک بازیگر دست به دست و رایانه به رایانه پخش می شود، روز دیگر بلوتوث حضور یکی از ستارگان سینمای ایران (محمد رضا گلزار) در پارتی های شبانه گوشی به گوشی می چرخد، دیگر روز خبر از ممانعت خروج یکی از هنرمندان ایرانی از کشور (مجتبی میر طهماسب، فاطمه معتمد آریا و ...) در سایت های خبری قرار می گیرد و خلاصه همین بازیگرانی که بسیاری از جوانان آرزوی این را دارند که در جایگاه آنها قرار گیرند، معروف شوند و عکسشان بر جلد مجلات زرد قرار گیرد چندان هم از آسایش خانوادگی و حریم خصوصی برخوردار نیستند.
متأسفانه رسانه با مخاطب کاری کرده است که آرزوی شهرت در جوانانی که بازیگر شدن را محال می دانستند با دیدن حضور چنین نابازیگران جوانی که تخصص چندانی در بازیگری ندارند و انتخاب شدنشان صرفا" به خاطر چهره شان است، دست یافتنی تر شود و به صرف داشتن چهره ای زیبا و داشتن یک آشنا در عرصه تلویزیون و سینما به شهرت یک شبه امیدوار شوند. امروزه با گذشت چند ماه از پخش یک سریال شبانه می توان به چنان شهرت، محبوبیت و پولی  دست یافت که جوانان دیگر تحصیل را فراموش کنند و در صدد یافتن راه هائی برای بازیگر شدن باشند.

این سریال که مخاطبان دوشنبه شب شاهد قسمت پایانی آن بودند صرفاً به دلیل موضوع رمانتیک و عاشقانه اش، حضور چهره های جوان و جذاب و تیتراژ پایانی اش، از سوی جوانان و خانواده ها مورد توجه قرار گرفت، به نحوی که قبل از ساعت ٢٠:۴۵ جلوی تلویزیون در انتظار شروع  سریال محبوبشان لحظه شماری می کردند و درهر محفلی از چگونگی پایان آن  حرف می زدند.

 داستان همین سریال پر مخاطب به گونه ای نوشته شده بود که شخصیت ها یا سفید سفید و یا سیاه سیاه بودند، مرد به ظاهر تحصیل کرده (بهزاد) نقش یک شوهر سنتی را بازی می کند که دست بزن دارد و همسرش را در خانه حبس می کند، زن (روشنک) اگر به جایگاه شغلی بالا برسد جو گیر می شود و اینجاست که مخاطبان منفعل شبهای تلویزیونی بدون فکر کردن به ایدوئولوژی که در ورای این داستان به آنها القا می شود، صرفاً جذب ظاهر بازیگران شده و به همین پر شدن چند دقیقه ای شبهای پائیزی شان رضایت می دهند.

آخر نوشت:

از این ور و اون ور (بازتاب عکس العمل آدمها):

 

دوستم:

بیچاره دوستم بعد از چند وقت رفته بود کرمان وقتی برگشت بهم گفت: سعیده مامانم دیگه دوستم نداره!

گفتم: آخیییییییی عزیزم! چرا؟!

 گفت: من بعد از چند وقت رفتم خونه، به جای اینکه مامانم با من حرف بزنه همه ش پای این دلنوازان بود، شبها که از نیم ساعت جلوتر می نشست پاش، عصرام تکرارش رو می دید انگار نه انگار که منم هستم، روزی که داشتم میومدم خودش گفت: مهسا منو ببخش من اصلن با تو حرف نزدم همه ش این دلنوازان رو دیدم!

در اتوبوس:

خانم اولی هنگام خداحافظی از خانم دومی:

-          اه یادت نره دلنوازان رو ببینی ها، (با نگاه به ساعت) وای زود برم به دلنوازان برسم، دیر نشه

-          آره بدو، وای خوش به حالت که رسیدی منم چند دقه دیگه می رسم خیلی سریال قشنگیه ها!...

در دکه روزنامه فروشی:

 همه چشمها فقط به یک جا خیره شده است، آن هم جلد مجلات زرد است که عکس دختران دلنوازان به آقایان و پسرانش به خانم ها بد جوری چشمک می زند.

من موقع صحبت کردن با تلفن با مامان جان:

ساعت 8:45 دقیقه:

-          ... خب دیگه سعیده! زود باش قطع کن، دلنوازان شروع شد  می خوام نگاه کنم، خدافظ

-          آخه مامان هنوز حرف دارم ها!

-          باشه واسه بعد، دیشب جای حساسی تموم شده

-          مامااااااااااااان، مرسی که اینقدر بهم اهمیت می دی!!!

لوس کردن همیشه فایده نداره مخصوصن که ارزشت از یه سریال کمتر باشه! مامان جان قطع کرد! البته بعدش دوباره بهم زنگ زد و یه کم به زندگی امیدوار شدم!

در اتاق:

رأس ساعت 8:45 دقیقه شب یا بچه ها تلویزیون اتاق را روشن می کردند البته به شرطی که بقیه هم می خواستند نگاه کنند ولی تقریبا" همیشه می رفتند سالن تلویزیون! تنها ساعتی که جلوی سالن تلویزیون که البته نمازخانه هم است! پر از دمپائی بچه ها می شد و جای نشستن پیدا نمی شد! هنگام پخش سریل دلنوازان بود! دقت کنید که اینها همه دانشجویان ارشد همین مملکت هستند!!!

خلاصه که در خوابگاه، دانشکده، خیابان، تاکسی و اتوبوس و جلد مجله و روزنامه حرف از دلنوازان بود!

..........

تازه من از فحش هائی که این ور و اون ور ملت به یلدا و بهزاد می دادند  فاکتور گرفتم.

 آفرین آقای تلویزیون بد جوری همه رو به خودت جذب کردی! و شاید....

در مورد محتواش خیلی نمی تونم نظر بدم چون فکر کنم جمعا" 5 قسمت هم ندیدم ولی تو همون چند قسمت معلوم بود که بد جوری دارند بازی مون می دهند خیلی بد!